بهـ نامـ خدای مهربانی
با جملهـ ی معروفـ خودمـ شروعـ می کنمـ:
«می نویسمـ برای زمانـ.
برای آنـ هنگامـ کهـ ثانیهـ های محصور در قلبـ زمینـ رهایی یابند...»
اینـ بار می خواهمـ از روزی حکایتـ کنمـ
کهـ تمامی زخمـ هایمـ التیامـ یافتـ
و پرندهـ ی بالـ شکستهـ ی روحـ و جسممـ
در دستـ های سردی
دوبارهـ جانـ گرفتـ
کهـ گرمایشـ وجودمـ را سوزاند.
حالمـ بد بود
و رنگـ بهـ رخسار نداشتمـ
تو مرا با خود بردی
و برایمـ لقمهـ گرفتی
اینـ لقمهـ هایتـ حال جسمی امـ را کهـ بهبود بخشید هیچـ
مرا مستـ از محبتی نمود
کهـ در اینـ لقمهـ ها بهـ ودیعهـ گذاشتهـ بودی
لیوانـ را کهـ بالا آوردی
منـ فقط دستـ هایتـ را می دیدمـ
دستهایی کهـ دوستـ دارمـ
هنگامـ دلتنگی بهـ آنها پناهـ ببرمـ
دستـ هایی کهـ برایمـ تداعی کنندهـ آرامشی عجیبـ استـ
میدانی وقتی دستـ هایتـ را میبوسمـ،
آن آرامشـ را حسـ می کنمـ
چقدر دوستشانـ می دارمـ
نمیدانمـ شاید عمقـ فاجعهـ اینجا باشد
کهـ منـ چشمـ هایمـ را بستهـ امـ
و همهـ چیز را احساسـ می کنمـ
اسمشـ را فاجعهـ گذاشتهـ امـ
چونـ همهـ می بینند
و بهـ دیدهـ هایشانـ اکتفا می کنند
و منـ برای اینـ کهـ از گزند کلامـ شانـ در امانـ بمانمـ
احساساتمـ را پنهانـ میکنمـ
فقط اینجاستـ کهـ می گذارمـ
احساساتمـ
بی محابا
جاری شوند
می دانمـ احساسمـ را میفهمی
فقط بگو چقدر؟
ϰ-†нêmê§ |